امروز 20 شهریور 1401 هست ، مامان دو هفتس رفته کربلا برای اربعین با دوستش و من هیچ خبری ازش ندارم ، بعد از ده روز بی خبری بلاخره فرزانه دو بار باهاش تلفنی حرف زده ، که بعد که ازش پرسیدم چه خبر از مامان شماره رو داد و گفت شارژش تموم شده .

همون هفته اول که مامان رفت کربلا با فرزان رفتم شمال روز اولش خوب بود ولی روز دوم دوباره سر یکی مثل ترگل باهم دعوامون شد و اون هرچی از دهنش در اومد به من گفت و منم متقابل بهش گفتم خیلی همه چیز عوض شده اون رو با این عقاید نمیتونم قبول کنم و دوستش داشته باشم اونم من رو نمیتونه با این کارهام و قبول کردن حسن تحمل کنه و دوستم داشته باشه خیلی از هم دوریم خیلی باهم فرق پیدا کردیم با هم قهریم به طوری که چشم نداریم همدیگرو ببینیم .

من خیلی تنهام غیر خدا واقعا هیچ کسی رو ندارم نه پدری ، نه مادری ، نه خواهر و برادری فقط کارم رو دارم و یه حسنی که نمیدونم میتونم باهاش خوشبخت بشم یا نه .

فرزانه به مامان گفته بود که من و حسن کجا با هم آشناشدیم ، تو فضای مجازی، اونم نه گذاشت و نه برداشت به حسام و سمیه گفت من گفته بودم تو محیط کار آشنا شده بودیم . خیل خجالت کشیدم. خیلی .

حسن پسر بدی نیست یه سری چیزا توش هست دوست ندارم : اونم خیلی آسیب دیدس خیلی زود بهش بر میخوره و خیلی حساسه . از لحاظ وضعیت مالی اصلا وضع خوبی نداره و به نظرم خیلی کمک خانوادش میکنه .

نمیدونم باهاش کجا وایسادم ، خدایا میدونی من چقدر دوست دارم ازدواج کنم و خوشبخت باشم خودت برام بساز خدای بزرگ.

راستی الان نزدیک سه ماهه قرص تاموکسیفنم رو قطع کردم میخوام بدونم اگه بخوام بچه دار بشم کجا وایسادم خدایا یه برگ از درخت بدون خواست تو نمیوفته خدایا سلامتی و زندگی و عاقبت بخیریم رو از خودت میخوام شکرت.

دادگاه هم هنور اعاده دادرسیم تعیین تکلیف نشده منتظرم و با اون تهدیدی که فیروزآبادی رو کردم که به پدر خانوم و خانومت میگم فعلا که خبری ازش نیست

بهم گفت خانومم حاملس و بهمن دخترمون به دنیا میاد . خدایا شکرت خدایا خوشبختم کن یه همسر خوب و زندگی خوب و بچه سالم و خوب شککککر