تموم شد
امروز 18 بهمن 1401 هستن نزدیک سه چهار روزه با حسن تموم کردم و یک هفتس که به فیروزآبادی پول دادم و از زندگیم انداختمش بیرون و رضایت گرفتم دو میلیارد و صد تومان ازم پول گرفت میگفت بچم دو روز دیگه به دنیا میاد یعنی 11 بهمن 1401
خدایا نمیدونم انصاف کجاس درست چیه و من کجا وایسادم فقط میدونم خیلی خستم از همه کس و از همه چیز
با حسن خودم تموم کردم بیچاره هنگ کرده بود ولی با توجه به موضوع دادگاه و دفترخونه و شل بازیاش فهمیدم جای درستی باهاش واینستادم و نمیتونم قبولش کنم پول که نداری عرضه هم نداری یعنی هیچ
خیلی دوره استرسی رو پشت سر گذاشتم ولی خداروشکر با اینک به فرزانه و مامان نزدیک هشتصد میلیون بدهکارم ولی باز آروم ترم
خدایا شکرت که هیچ وقت نمیشه چیزی رو پیش بینی کرد و هر چی تو بخوای هموم میشه
من ازت خواستم به عدالت بین من و رضا قضاوت کنی که حتما این عدالت بود پس راضیم به رضای تو
حسن خیلی حالش بد بود کلی ازم خواهش و التماس می کرد به خاطر داشتن یه فرصت دیگه ولی میدونستم مشکل با یه فرصت دیگه حل نمیشه دوستش داشتم ولی دوست داشتن کفایت نمیکرد من یه مرد واقعی به دردم میخوره که بتونم بهش تکیه کنم آدم های ضعیف اذیتم میکنن
بلاخره اینکه میخوام زبانم رو بخونم و ببینم چی برام رقم میخوره دیگه به هیچی فکر نمیکنم چون به جایی نمیرسم با فکر کردن فقط میخوام پیش برم ببینم چی میشه
پس از چهار سال بكش مكش ، با رضا ازدواج كردم ، چهار سال دنبالم بود و با هزار منت كشي بلاخره ازدواج كرديم ولي چيزهايي كه فكر ميكردم با چيزهايي كه بعد از ازدواجم ديدم خيلي فرق ميكنه . متاسفانه فكر ميكنم نميتونم باهاش خوشبخت باشم . اگر زمان به عقب بر ميگشت هيچ وقت قبول نميكردم باهاش ازدواج كنم . بعضي وقتا ميگم كاشكي اينا همه يه خواب باشه و يه دفعه از خواب بپرم. ولي متاسفانه ...