گلگی به خدا

خدایا خیلی حرف ها تو دلم دارم  خیلی شکایت ها دارم ولی قبل اینکه شرو کنم ازت خواهش میکنم نذار پای قدر نشناسی و ناشکری  بذار یکبار هم که شده راحت همرو بهت بگم   خودت میدونی هیچ کسی رو ندارم که باهاش حرف بزنم و تنها کسی که کاری برای من میتونه بکنه تو هستی

از بچگی که خودت میدونی تو چه شرایطی بزرگ شدم همش دعوا و همش کش مکش بین مامان بابا  منم که همش وسط داشتم کتک میخوردم.

بعدشم که یه آدم آشغال رو سر راهم گذاشتی و کسی که به درد بخور باشه ندیدم و با شرایط خانوادگی که داشتم به نظرم بهترین آدم برام همون آشغال بود که زنش شدم.

اونم از کار و دادگاه و بیکاری اون عوضی که مزیت بر علت بد تر شدن زندگیمون شد.

بعدشم که من سرطان گرفتم و درمان و درمان و درمان   و اینکه یائسه باشم کم دردی نیستتتتتت.

بعد از همه اینا علی و (ت ب خ   ت) که دیگه تیر خلاص بوددددددددددد .

میدونی چیه دیگه نایی برام نمونده  دیگه امیدی ندارم دیگه حالی برام نمونده   همه اینارو نذار به ناشکری    یکم بهم حق بده فقط یکمممممممممممم  باورت میشه خیلی نمیتونم به اتفاقاتی که برام افتاده فکر کنم   واقعا بهم میریزم واقعااا دیونه میشم   نمیکششششششششم .

با همه اینا هنوز بهت امید دارم   ولی اگه میخوای برام کاری بکنی بکن دیگه نمیتوننننننننم.

ته همه اینا عاشقتم  دوستت دارم ولی این اون عدالتی نیست که من ازت سراغ دارم  .

به بعضی ها خیلی نظر داری خدا جون   ازت خواهش میکنم یکم هم به من نظر کن       خدایا گر به دادم میرسی وقت است وقت ...

شمال

سه شنبه 8 تیر با ترگل و فرزانه و میترا و سولماز و فرزانه دوست میترا رفتیم شمال >  خوش گذشت از دست سولماز و فرزانه خیلی خندیدیم     با علی نزدیک یک ماه و نیم هست بهم زدم      فیروزآبادی هم تو اینستا بهم پیام داد که منم بلاکش کردم     نرجس هم با یه پسره دوسته به اسم کوروش که انگار پسر خوبیه  ایشالله اگه براش خوبه خدا درست کنه     منم به خاطر ت ت که بهمن ماه از علی گرفتم دیگه دوست ندارم با کسی بیوفتم تو رابطه  چه رابطه ای چه کاریه              خیلی نامرد بود ت ت   حداقل میذاشتی اگه باهم 100 درصد اوکی بودیم بعد بازم قابل قبول تر بود نه اینکه معلوم نیست قراره باهم باشیم یا نه  نامررررردددد

فکر کنم دانشگاه تموم شه دیگه رابطه با میترا تموم بشه    منم تحملش برام راحت نیست  بههههتر

میخوام زبان بخونم  خدایا به امید تو 

شمال

امروز 5 تیر 1400 هستش حدود یک ماه هست که با علی حرف نمیزنم   وقتی فکرش رو میکنم میبینم بهترین تصمیم رو گرفتم    البته امیدوارم    قراره بریم شمال  بگو با کی      با میترا و دوستاش و ترگل و من و فرزان   هشت نفری میشیم امیدوارم خوش بگذره    دوست ندارم به خاطر علی میترا رو هم بذارم کنار

نمیدون شایدم باید بذارم   ولی چون کسی نبود باهامون بیاد مسافرت من بهش گفتم و اونم نه نیورد  حالا بیبینیم چی میشه امیدوارم خوش بگذره

حیدریان هم داره میره میخواد بره جی اتریش  خوششششش به حالللللش

نمیدونم خدا برام چی رقم زده ولی واقعا اساس اتفاقات زندگی دست خودشه و ما ناتوانیم در تعیین اونا   خدایا هممون رو عاقبت بخیر کن

راستی دو سه ماههه مامان باهام قهره   چون لاک میزنم    اصلا برام مهم نیست  من اعتقادات اونو قبول ندارم

خداروشکر میکنم برای سلامتی که دارم و از خدا میخوام کلا خوبم کنه که دیگه نخوام دارو بخورم   

راستی فیروزآبادی هم از وقتی میرزاحسینی رو عوض کردم دو باری پیام چرت و پرت فرستاده   واقعا ازش متنفرم    خدایا شکرت

باید به زندگی تنهایی عادت کنم   باید سعی کنم زندگی تنهایی خوبی برای خودم بسازم  حالا چه تو ایران چه خارج از ایران   خدایا کمکم کننننننننننننن