شمال
امروز 5 تیر 1400 هستش حدود یک ماه هست که با علی حرف نمیزنم وقتی فکرش رو میکنم میبینم بهترین تصمیم رو گرفتم البته امیدوارم قراره بریم شمال بگو با کی با میترا و دوستاش و ترگل و من و فرزان هشت نفری میشیم امیدوارم خوش بگذره دوست ندارم به خاطر علی میترا رو هم بذارم کنار
نمیدون شایدم باید بذارم ولی چون کسی نبود باهامون بیاد مسافرت من بهش گفتم و اونم نه نیورد حالا بیبینیم چی میشه امیدوارم خوش بگذره
حیدریان هم داره میره میخواد بره جی اتریش خوششششش به حالللللش
نمیدونم خدا برام چی رقم زده ولی واقعا اساس اتفاقات زندگی دست خودشه و ما ناتوانیم در تعیین اونا خدایا هممون رو عاقبت بخیر کن
راستی دو سه ماههه مامان باهام قهره چون لاک میزنم اصلا برام مهم نیست من اعتقادات اونو قبول ندارم
خداروشکر میکنم برای سلامتی که دارم و از خدا میخوام کلا خوبم کنه که دیگه نخوام دارو بخورم
راستی فیروزآبادی هم از وقتی میرزاحسینی رو عوض کردم دو باری پیام چرت و پرت فرستاده واقعا ازش متنفرم خدایا شکرت
باید به زندگی تنهایی عادت کنم باید سعی کنم زندگی تنهایی خوبی برای خودم بسازم حالا چه تو ایران چه خارج از ایران خدایا کمکم کننننننننننننن
پس از چهار سال بكش مكش ، با رضا ازدواج كردم ، چهار سال دنبالم بود و با هزار منت كشي بلاخره ازدواج كرديم ولي چيزهايي كه فكر ميكردم با چيزهايي كه بعد از ازدواجم ديدم خيلي فرق ميكنه . متاسفانه فكر ميكنم نميتونم باهاش خوشبخت باشم . اگر زمان به عقب بر ميگشت هيچ وقت قبول نميكردم باهاش ازدواج كنم . بعضي وقتا ميگم كاشكي اينا همه يه خواب باشه و يه دفعه از خواب بپرم. ولي متاسفانه ...