الان ساعت ۲:۲۰بامداد روز هفتم فروردین ۹۹است باورم نمیشه که یه پیام تبریک به مرادی و به دلیل اینکه اون یارو رو میشناخت و احوالمو میپرسی. من بهش گفتم که جدا شدم. بعد اون شمارشو بهم داد و گفت بهم پیام بدی یه موقع هایی خوشحال میشم منم بدون منظور گرفتم و تشکر کردم. صبح روز بعد با صبح بخیر و یه آهنگ عشقولانه و قلبی که فرستاده بود کلا همه ی نظراتم در موردش عوض شدو البته که نزدیک ۲۰پیام تو واتساپ و ۱۵تو تلگرام و همچنین چند تا تو فیسبوک.   هنوز بازش نکردم و قصد دارم باز نکنم. هیچ وقت در موردش اینجوری تصور نمیکردم واقعا آدما چقدر با ظاهرشون فرق دارن. چقدر نقاب. چقدر دورویی و چقدر سو استفاده.  از همه ی مردا حالم بهم میخوره چقدر موجودات تنوع طلب و کثیفین. عید امسال با کرونا و احتمالا گرمیجاتی که همه خوردن خیلی بهم ابراز علاقه شده. اون از مرادی  اون از همکار تامم که تو فیسبوک‌ بود و رفته آلمان و میگه دارم از زنم جدا میشم و من از زمان تام ازت خوشم میومده و عاشقتم که البته به خاطر حرفای چندش آورش بلاکش کردم. اونم از میلاد  که تو گروه فانه و فکر میکنه میتونه مخ منو بزنه.   خدایا اینا نمیدونن من چه شرایطی دارم وگرنه گوشه چشمم بهم نمینداختن.  راستی امشب شب تولد امام حسین هستش. یا ابا عبدالله حسین به حق زجه های خانوم زینب قسمتوت میدم به من گدای دم خونتونم نگاه کنید بهم بگید خوبم دیگه لازم نیست دوا درمون کنم. خواهش میکنمممممم