دیشب یلدا بود من و فرزان تنها ، نرجس هم اومد جواد رو برد بیمارستان چی بگم خدا شفاش بده. دیشب با حسام حرف میزدم میگفت قرار رو بذار به اینکه باید این پول رو به اون یارو بدی    نمیدونننننم خدایا کمکم کن یعنی حق اینه  من راضیم به رضای تو دستم هم به هیچ جا بند نیست  کمکم کن من واگذار تو کردم 

فرزان دماغش رو عمل کرده و منم میخوام این کار رو بکنم . 

خیلی حوصله ندارم خدایا شکر برای همه داشته ها و نداشته هام شکر بابت سلامتی  راستی به کمندی هم تر زدم خیلی داشت پرو میشد یه آدم آنورمال و روانی واقعی هست منم حوصله آدم های داغون رو ندارم  انداختمش سطل آشغال که دیگه بهم پیام نده