یلدا 1400
دیشب یلدا بود من و فرزان تنها ، نرجس هم اومد جواد رو برد بیمارستان چی بگم خدا شفاش بده. دیشب با حسام حرف میزدم میگفت قرار رو بذار به اینکه باید این پول رو به اون یارو بدی نمیدونننننم خدایا کمکم کن یعنی حق اینه من راضیم به رضای تو دستم هم به هیچ جا بند نیست کمکم کن من واگذار تو کردم
فرزان دماغش رو عمل کرده و منم میخوام این کار رو بکنم .
خیلی حوصله ندارم خدایا شکر برای همه داشته ها و نداشته هام شکر بابت سلامتی راستی به کمندی هم تر زدم خیلی داشت پرو میشد یه آدم آنورمال و روانی واقعی هست منم حوصله آدم های داغون رو ندارم انداختمش سطل آشغال که دیگه بهم پیام نده
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم دی ۱۴۰۰ ساعت 7:49 توسط سما
|
پس از چهار سال بكش مكش ، با رضا ازدواج كردم ، چهار سال دنبالم بود و با هزار منت كشي بلاخره ازدواج كرديم ولي چيزهايي كه فكر ميكردم با چيزهايي كه بعد از ازدواجم ديدم خيلي فرق ميكنه . متاسفانه فكر ميكنم نميتونم باهاش خوشبخت باشم . اگر زمان به عقب بر ميگشت هيچ وقت قبول نميكردم باهاش ازدواج كنم . بعضي وقتا ميگم كاشكي اينا همه يه خواب باشه و يه دفعه از خواب بپرم. ولي متاسفانه ...